چهارشنبه 22/3/87
با سلام به همه دوستان و اهالی هنر و ادب و عذر خواهی
به خاطر اینکه این وب انشاءاله هر دوهفته یک بار به روز خواهد شد.
قبل از اینکه به گزارش اجمالی کانون در این جلسه بپردازم ... با خبر شدیم
"حامد روزی طلب" شاعر خوب و با قریحه کرجی
به رحمت ایزدی پیوسته است... روحش شاد وخدایش رحمت کناد.
- شروع جلسه بحث در مورد اتفاقاتی که اینروزها در مورد هنر و هنر مندان
میفته واینکه در بعضی موارد ما داریم راه هایی که حدود 20 الی 25 سال پیش
در مورد هنر میرفتیم را دوباره باید از نو طی کنیم(منظور جامعه هنر می باشد) !
- "مقدم" در مورد رمان پیرمرد ودریا اثر "ارنست همینگوی" صحبت هایی داشت
و همین باعث شد که کمی در مورد این هنر مند بزرگ صحبتها و بررسی هایی
توسط دوستان صورت گیرد.
- "سید وحید موسوی" اخیرا کتاب "شهریاران شعر ایران"
را مطالعه مجدد کرده است که جمع آوری نمونه شعرهای کلاسیک فارسی
از رودکی تا به امروز می باشد.
- و نیز" شعری که زندگی است" که توسط سعید نیاز کرمانی جمع آوری شده است
از همین گونه می باشد.
- در انتهای مجال قبل از نقد شعر به بهانه فیلم اخیر مهرجویی "سنتوری"
چرایی اینکه علت ضعف کارهای اخیر مهرجویی و روند کارهای او از ابتدا
تا اکنون توسط حسین بوربور به بررسی انجامید.
- امروز مهمان ویژه ای داشتیم. "نیلوفر" دختر خانم 6 ساله
سرکارخانم اصغرپور که اتفاقا ایشان نیز از امروز به این جمع پیوستند
نیلوفردفتر نقاشی اش رو هم با خودش آورده بود که گاهی اوقات که از
شعر حوصله اش سر می رفت به نقاشی می پرداخت!
- امروز سه شعر( یک غزل و دوشعر کوتاه ) از سید وحید موسوی
نقد و بررسی مفصلی شد و حاضرین شعرخوانی کردند.
چهارشنبه 8/3/87:
- شروع جلسه امروز بحث در مورد "کویر"دکتر شریعتی بود و...
- امروز در مورد "منطق الطیر" عطار و علت اینکه چرا بیش از داستانهای از زبان پرندگان ، مقاله ها یا داستانها و حرفهای غیر از زبان پرندگان به ارزش ادبی منطق الطیر کمک کرده است بحث شد.
- امروز در مورد "بیژن جلالی" وآثارش و نهایتا رابطه اش با شعر وزندگی ومرگ صحبت مفصلی شد و چند قطعه شعر از مجموعه "نقش جهان" نیز قرائت شد.
من دیگر در فکر گشودن راز زندگی نیستم/من فقط راز زندگی ام را/ زندگی می کنم...
حاضرین و شرکت کنندگان در شعر خوانی:
آقایان مقدم- بوربور- موسوی- قشقایی- جنتی- خواجوند- شیرکوند- مه آبادی- مرتضایی وخانمها نجفی- مزینانیان- تاجیک – زهره حقدوست- فرج الهی- ده پائینی
و اما نمونه شعرها:
مجید مه آبادی:
وقتی که بهار آبرویش مرگ است
می خندد از اینکه رو برویش مرگ است
در آینه ام چقدر می خندی مرد؟
... مردی که تمام آرزویش مرگ است
با عشوه وناز عشق مفتی لیلا!
دادی به غریبه ونگفتی لیلا
مجنون تو بودم ودعا کن حالا
یک لحظه به دست من نیفتی لیلا!
از شعر وغزل بگو چه خاطر داری؟
چند تا غزل و سپید ماهر داری؟!
وقتی که تمام شعر تو حرفی مفت!
لعنت به شما که اسم شاعر داری
نجفی:
قسم به زمین/ انگاه که سحر مرا از خواب بیرون می آورد/ و به خورشید
/ سلام دوباره ای می کند/ قسم به دریا که چون عاشقی/ پیرامون معشوقه اش در خروش است/
قسم به طبیعت که قامت به یگانگی راست می کند/و شب را به سجده تمام/قسم به متانت طبع اش/
چشم از دنیای خاکی می شوید/و به ما شب به خیر می گوید/
قسم که در رکوع یک تردیدم...
سید وحید موسوی:
تو را اسیر خودم کردم و پشیمانم
از اینکه باز کسی حیله خورد حیرانم
من از وقاحت این دام فکرهای پلید
همیشه گوشه ای از فکر خویش پنهانم
چقدر تشنه عشقی چنین دو آتشه ای
من از تمایل عشقت به من هراسانم!
مگر چه سحر عجیبی زمن گرفته تو را
ولی نگو که خودم خوب خوب می دانم
کلام قاطع من تابع حقیقت بود
که دیده های همه اشک وخویش خندانم
اگر چه خنده تلخی زنیش می ریزم
سوار گریه و آهم به تاخت می رانم
آی آشنای نمکدار خوش قدو قامت
تو شور آه منی از تو من نمی خوانم
برو که من به تماشا نشسته ام خود را
دگر به انتظار تماشای کس نمی مانم
فریده اصغرپور:
نای نی با دل چه بازی می کند
قلب عاشق را چه راضی می کند
در سکوت وخلوت تنهای دل
جان عاشق را چه نازی می کند
صوت او چون زینت شبهای تار
هر زمان او رو به سازی می کند!
در شب تاریک او بی همدمی
با خدا رازو نیازی می کند
با همه دلبستگی هایش کنون
ذهن خود رو به فرازی می کند
آرزویش روز موعود خداست
از خدایش هی نیازی می کند
تیرگی از جان وقلبش رخت بست
فکر خود سوی نمازی می کند
نیما مقدم:
با صدا دکلمه کن تا که ببینم چی هست؟
- با وجود تو دلم از خطر مردن جست
- داستان چیست که تو اینهمه حیران شده ای؟
نامه را عشوه کنان می سپری دست به دست!
گفت: آنکس که تو را خواست نمی دیدی هیچ؟
توی آن لحظه نگاهی به من انداخت شکست
با خودم حرکت بعدی تو را حدس زدم
یک غزل مغلطه با آدرس"دشمنی پست"
- اینکه بخت من وبت؟ بطری و دریا ، ساحل
بعد هم هرچه بخواهی بپرستی بپرست
نگران بود که با بخت تو خوشبختانه...
داشت رویای دروغش به درک می پیوست!
- مطمئن باش که در هر نفسم بن بستم!
رفت تلخنده زد و پشت سرش در را بست!
حسین جنتی:
قسمت که نشد به چین وماچین برویم
یا حداقل تا ده پایین برویم
بد جو دلم گرفته تا شب نشده
برخیز به میدان ورامین برویم!
آرام بپر که شعله آبت نکند
این حلقه آتشین کبابت نکند
مغرورترین گربه جنگل هستی
ای شیر بپا سیرک خرابت نکند!
در نقشه موازی شمیران هستیم
همسایه اقماری تهران هستیم
از شوش چهل فرسخ اگر دور شوی
ما منتظر تو در بیابان هستیم!
علی مرتضایی:
روبروی صندلی می نشینم
با نگاههای تو/ که حجمی از اضطراب را بر جا می گذاشت
و دستهایی که مرا عاشق کرد
و باران که روسری آبی ات را
واشک های سردم را می شست
تا به ندیدنت عادت کنم / و باور کنم
بین عقل تا دل/ راهی به درازای اضطراب چشمهای توست
که باران عاشقانه بر روی سرت می نشست
□
روبروی صندلی می نشینم
وفکر میکنم در حجم نگاه های بر جای مانده/ ودستهایی که عاشقانه بر پوست اضطراب کشیده می شود
و فاصله دلهایمان را/ به اندازه قطره های باران که نه!
به خاطر گلهایی که بر روسریت می نشست
روی سنگفرش پیاده رو
ابهامی تازه ایجاد می کرد/ بر وسعت دستهایی که عاشق شده بود
□
بر می خیزم
و گلهای روسریت را
در گلدان کنار پنجره می گذارم
تا از عبور باران
از تو بارور شوند...
محمود شیرکوند:
ناز کم کن دلبرا تا کی نمایی دلبری
سروری تاج سری فرخ پی وفرخ فری
چون شود عریان در آیی؟ چونکه بی پیرایه به
از هر آن خلعت بری شو تو به از سیم و زری
نیست پروایت زهر بودی واز هرسان نبود
فارغ از اما گری وفارغ از خشک و تری
نی زمژگانت شود کم نی زجعدت ای صنم!
زین سبب نبود تو را هولی زطاسی وگری
گفت این ابیان خری در گوش یک دیگر خری
با صدای عرعری لیکن امان از این کری!
ای پریچهر کمان ابروی "محمود" الخصال
در امان دار آنکه باید را زهر شور وشری
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:44 توسط علیرضا طالقانی
