جلسه مورخه چهارشنبه 8/12/86
شروع جلسه امروز با بحث و بررسی در مورد واژه "مرگ" در شعر معاصر همراه بود ودوستان به فراخور در بحث فوق شرکت داشتند بعد چند هفته بعضی از دوستانی که در نوشته های گذشته فراخوان شده بودند یا پیغام دادند یا تلفن زدند یا پیام کوتاه ارسال کردند خدا را شکر! ولی کماکان از زنده بودن بعضی از یاران ودوستان قدیم وجدید بی خبریم.
در جلسه امروز آقایان رضا سلگی- جنتی-قشقایی- محمدحسن صادقی- و خانمها شیرکوند- رستمی- سلگی و... شرکت داشتند یک دوست تازه وارد هم داشتیم سهیل صادقی که اتفاقا شعرهای خوبی هم خواند ایشان یک هفته است که نوشتن شعر را شروع کرده اند و آقای جنتی به اعضاء دیگر معرفی شان کرده است.
- حسین عبدی از شاعران خوب همین تازگی به همراه شاعران عاشورایی کشور به سفر عتبات عالیات رفته بود . زیارت قبول کربلایی!
- امروز در مورد دوتن از شاعران معاصر ایران و جها ن بحث هایی شد ونمونه هایی از شعرهای آنها نیز خوانده شد اولی محمد شمس لنگرودی که به هرحال تاثیرات زیادی در جریان شعر نو گذاشت وهمچنین فریش رید شاعر اتریشی که در دنیا به خاطر شعرهای انسانی اش شناخته شده است.
- یک داستان کوتاه از محمد حسن صادقی به نام "چند قدم تا مردن" توسط وی خوانده شد و مورد نقد و بررسی نسبتا مفصلی قرار گرفت.
- مجید مه آبادی تحقیق خوبی را درباره والت ویتمن شاعر نامدار امریکایی به صورت مکتوب با خود آوره بود که در جلسه امروز به فراز هایی از آن پرداخته شد.
- تا یادم نرفته بگم مثل دو سال گذشته چهارشنبه آخر سال یعنی روز 22 اسفند ساعت 16 کنار مزار استاد علیرضا طالقانی گرد هم می آییم دوستانی که اطلاع پیدا کردند بقیه را هم در جریان بگذارند.
و اما نمونه شعرهای این هفته و چهارشنبه قبل:(دوستانی که مطالعه میکنند از نقدهای خوبشان دیگران را بی بهره نگذارند)
حسین جنتی:
ابرها آمده اند از پی درمان شدنم
منتهی می شود این درد به باران شدنم
نگذارید که یک کوچه بن بست شوم
نگذرید از من و از خیل خیابان شدنم
باغ سرسبز خیالم ولی از ترس تبر
چند روزی است که در فکر بیابان شدنم
گرگها پیرهنم را که دریدند چقدر-
گریه کردند به افسانه کنعان شدنم
آن نسیمم که در اوهام و خیالات خودم
سخت در وسوسه شورش وطوفان شدنم
کفر می بارد از این شعر ولی میدانم
تازه در حال عقبگرد ومسلمان شدنم!
و یک غزل زیبا با مطلع زیر که چهارشنبه پیش توسط همین شاعر قرائت شد:
یک لحظه گوش کن که مرا خوب بشنوی
تا صبر را به شیوه ایوب بشنوی!
مجید مه آبادی:
دارم عادت میکنم به گریه ها آخر شب
تو بهونه منی چه بیصدا آخر شب
میشینه رو صورتم دغدغه رسیدنت
اشک تنهایی من خدا خدا آخر شب
تو که نیستی ببینی به التماس دیدنت
لب پنجره نشستن به دعا آخر شب
اونقدر اسمتو بردم که خودم میترسم
نکنه دق بکنم یا یه بلا آخر شب!
تو هنوز منتظر غریبه عاطفه ای
مگه من غریب نبودم که شما آخر شب...
تو خیالم می پری بهم میگی دوسم داری
تو همون پرنده قفس رها آخر شب
به خودم وعده میدم به خواب من پا بذاری
یه گلوی بی نفس لا لا لا لا آخر شب
از همین شاعر یک غزل هفته گذشته:
سرا پا شهر ما از دود بسیار
خیابان پیچ و خم مسدود بسیار.....
رضا سلگی:
حالا که به هم رسیده ایم
می توانیم با قدرت بشری به پیش رویم
من شاعرم وروی طبیعت حساب می کنم
تو هر که هستی و روی هرچه که داری حساب کن
تولد ما همین لحظه است
بگذار تاریکی جا بماند
مثل ذره ها هرچه سبکتر باشیم بهتر است
شاید به شنیده ها ایمان نیاوری
اما بالاخره روزی تابلویی تو را بهت زده می کند
و یک آواز گوشت را می گیرد
و با خود می برد.
خانم نجفی:
دیگر منتظرم نباش
اتوبوس مسیرش را تغییر داد
و من مقصد نامعلومی را انتظار می کشم
تا در انتهای این جاده
سفر نامه ام را به اسم زندگی امضا کنم
زهرا محمدی رستمی:
ناله جغد تنها لالایی شبامه
غصه و درد شریک تموم لحظه هامه
می خوام برم یه جایی که این دل دیوونه
از من واین زمونه هی نگیره بهونه
کابوس با توبودن یه بغض ناتمومه
حسرت یه آرزو برای من حرومه
گم بشی پیدا می شم مثل قدیما می شم
فکرنکنی که بی تو تنهای تنها میشم !
محمد حسن صادقی:
فقیر گنجشک مرده ایست
در قاب سکوت
که خود را در کاسه ای چکه میکند
و پول حفره ایست بی طول
که از ستونهای خانه پس می زند
و دورتر گیسوی باد
برای تو نفس می گیرد
که گردباد شود.
و چند بیت از یک غزل از همین شاعر:
پشت دریا یک نفر آهسته مرد
توی طاعون بی ثمر آهسته مرد
جمع کردند لب به لب حسی غریب
یک پسر دور از پدر آهسته مرد
تکه رعدی زد پدر دیوانه شد
مادری هم بی خبر آهسته مرد
...
مهدی میر آقایی:
و پشت دغدغه های سکوت پنهانم
در این تلاطم تردید این "نمی دانم"
و چشمه های یقینم اگر چه خشکیدند
هنوز فکر دویدن در این بیابانم
من از تبار کدامین نیای تاریخم
که دست برده بر آتش ، که گفت انسانم؟
من از تو گفتم وشاید تو با کسی گفتی
من اهل شک ویقینم من اهل عصیانم
و ذهن خسته مردی که از سفر می گفت
چه ساده گفت برایم هنوز می خوانم
چه ساده روح مرا دست آسمان می داد
چه ساده زیر ورق ها نوشت : پایانم
ناهید فردوسی:
آندم که تو را دیدم پریشانت شدم
تو به من خندیدی و دیدی که بیمارت شدم
با همان درد خودم رفتم به رویاهای خود
ناگهان دیدم که در رویا گرفتارت شدم
آنقدر در خلوت یاد تو بودم که ای دوست
باز هم دیدم که در آنجا گرفتارت شدم
.....
محمد قشقایی :
چه مي شود فرصتي بيابم ، كه روزها را به خود بيارم
قدم قدم لحظه هاي دلتنگ آشنا را به خود بيارم
چه مي شود هرم عاشقي را دوباره در جاده ها بپاشم
نفس نفس جاده هاي مبهوت وبي صدا را به خود بيارم
چه فرق دارد بهشت و دوزخ، اگر شما همدلم نباشيد!
نخواستم با نگاه غمگين خود شما را به خود بيارم
به اين همه بي خيال وراحت ، زوالهاي شكست وعادت
مباد شعري به خون بگويم كه واژه ها را به خود بيارم
مني كه مي خواستم بدانم ستاره ها تا كجاي كارند
مني كه مي خواستم اگرشد خودِ خدا را به خود بيارم!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت0:54 توسط علیرضا طالقانی
