چهارشنبه 23/8/86
امروز چند خبر براتون دارم:
اول اینکه گفتند خانم ها مراد زاده(زینب وصدیقه) برای ادامه زندگی به شهرستان ایلام رفتندخدا کند هرجا که می روند شاعر بمانند و چهارشنبه ها را فراموش نکنند
دوم اینکه نمایشگاه کتاب از طرف اداره ارشاد روز پنجشنبه 24/8/86 به مدت 10 روز در کتابخانه ولیصر میدان رازی ورامین برپاست با تخفیفهای بالا!
سوم اینکه روز پنجشنبه وجمعه از طرف تربیت بدنی پیشوا(به همت کاوه شصتی- از شاعران خوب چهارشنبه ها ) قراره به کاروانسرای عین الرشید و قصر بهرام بریم و صبح جمعه هم صعود سراسری به قله سیاه کوه – از همه شاعران ورزشکار دعوت می شود تا روز پنجشنبه در اداره تربیت بدنی پیشوا ساعت 3 بعد از ظهر حضور داشته باشند.(فقط لباس گرم و کفش مناسب یادتون نره!)
چهارم اینکه داماد استاد سعید وزیری (آقای سید مهراد محور) به رحمت خدا رفت که به هنرمند بزرگ استاد وزیری تسلیت می گوییم همچنین به آقای دکتر دماوندی.
پنجم اینکه فیلم نیما یوشیج هم از سیما پخش شد ای کاش...
ششم اینکه از فیلم "کلاس پابرجاست" چند نسخه تهیه شده که در جلسه بعد کانون به دوستان تقدیم خواهد شد
هفتم اینکه ... بسه دیگه بریم سراغ نمونه شعر های این هفته:
صابره صادقی
به هر شمعی رسیدم فوتت کردم!
و شعرهایم پر از خیانت شد
لباس خوش بینی ام آب رفته!
ولی تو هنوز از سرم نیفتادی
□
مادرم دیشب تصمیم گرفت
قرص های بدبینی ام را دور بریزد!
بیچاره
او هم خسته شده
من برایش برج زهر ماری هستم
که آسمان گلویش را
فشار می دهد
بیچاره!...
□
ببین
با اینکه عینک روشن فکری ام افتاده
باز هم می بینمت!
تو راست گفتی
من تنها تصمیم زندگی ات بودم
که حالا عوض شدم
□
می بینی
با اینکه زانوهای احساسم راوصله زدی
هنوز از سرم نیفتادی
هنوز هم باورم نمیشود
که باید بگویم:
"سفر بخیر، روشنفکر های شهر، سفر بخیر"
پروین فرج الهی
چشم می اندازی
و دریا چشم انداز توست
تا بیاندیشی آرام همه آبهاست
سرخوشی ات
اشکهای شاعرانه ایست که فرو می چکند
بر قطره های شور اعماق
□
چیزی درون وبرون کسی می چرخد
که خود
ماهی وارونه ایست
در دستهای محکم ماهیگیر
چیزی که به خاک می رسد
و ترکهای انسان
تا بیاندیشی
دریا یک چیز است
جرعه ای آب یک چیز دیگر...
محمد حسن صادقی
کلاس خالی
سالن خالی
تمام خیال من خالی
هوا هم که هی!
من... من؟
من اصلا افسوس نمی خورم
که تو این گوشه ها برای خودت مردی
هوا هم که هی
هوا هم که هی
من...من؟
من که حیفم می آید
بی تو این جاده را گز کنم
برای خودم تاکسی بگیرم
هوا هم که هی
هوا هم که هی...
----------------------------------------------------------------------------------------
چهارشنبه 16/8/86
این هفته شروع جلسه با قیصر امین پور بود و انتهای آن هم با قیصر
هوا کم کم دارد سرد می شود و باید فکری به حال سرمای کانون کرد البته حضور دوستان آنقدر گرم هست که سرما احساس نشود. در مورد "نقد نقد" صحبت شد و همچنین در مورد "طلا در مس " و...
نمونه های شعرهای این هفته:
پروین فرج الهی:
سیل تلخی از بزاقوکام تلخ
چشمهایی توامان بادام تلخ!
مرگ مه در سینه تقطیر شراب
قطره قطره طعم خون خام تلخ
قلب من آویز سرخ سارهاست
تا بکوچد فصل دیر انجام تلخ
با نباید باید آیا تا کجا؟!
حکمرانی می کند الزام تلخ
شانه هایت اعتماد سالهاست
من نمی گنجم در این آرام تلخ
تو نگاهم میکنی خاموش ، مست
"دوستت دارم" پر از پیغام تلخ...
معصومه تاجیک
نفرین به شبی که بعد تو سرکردم
رفتی ونگاه جاده را تر کردم
تردید گناه و چاک پیراهن بود
شکّم به یقین رسید وباور کردم
***
مرا تا زلیخای دوم ببر!
مرا پیش تردید مردم ببر
کمی فکر من باش وفکر خودت
خدا نیست دستی به گندم ببر!
محبوبه حسینیان
به تکلم واداشت زبان من وتو
که وصیت دارد نشان من وتو
لب خشکیده پندار چکید از دم صبح
که تصور دارد روان من وتو
دل به عصیان خود آشفته و دلگیر نشد
که شکایت دارد نهان من وتو !
جان قویتر شد و از کوه به دیوار رسید
که دخالت دارد فغان من و تو
قلب در ثانیه ها موج مخالف بارید
که اصالت دارد زمان من و تو
سوز سنگین تر از آمیزش بی حرمتی است
که مهارت دارد تکان من و تو !
میل تنهاتر و تنهاتر از آن موج سکوت
که حقیقت دارد فسان من وتو
صابره صادقی
باید چشم هایت را گریه کرد
در ساعت هشت، خیابان فردوسی
وقتی بی مقدمه کودکی جیب هایت را می زند
و در جنوب شهر زن بارداری ویار اینترنت می کند
و تو باید چشمهایش را گریه کنی!
راستی فردا قرار است
در میدان فردوسی ساعت هشت
تمام شهر را زیر خط فقر دانلود کنند
□
ایست! دستها بالا!
اینجا زمان متوقف است
و بی مقدمه کودکی از جیب بغل تو می افتد
و تو باید پاهای برهنه اش را گریه کنی
دستها بالا
حالا حرکت!
مجید مه آبادی
آخرین بار که تصویر تو را بر کردم
صحنه ای بود که چشمان تو را تر کردم!
بعد از آن دلخوش فردای تو بودم اما
با دلی اشک نشسته با خودم سر کردم
طاهره دهپایینی
خورشید برابرت علم خواهد شد
البرز مقابل تو خم خواهد شد
در صحنه عاشقی شبیه عباس
دستان بریده ات قلم خواهد شد
***
افتاد به خاک محشری برپاشد
اطراف زمین شور وشری بر پا شد
پیراهن کهنه و سر نیزه غزل
یعنی که جهان دیگری برپا شد
صدیقه مراد زاده
زیباست طرح طبیعتی که در آن قدم می زنی
دریا وقتی دلنشین می شود
که به آن نگاه کنی
و غروب لحظه اتفاق می افتد
که تو گرفته باشی
اصالت چشمهایت اما
به دورتر ها می رسد
نه به طبیعت
نه به دریاها
و نه به غروبهای دیگر
چشمهایت بهشت دیگری است
که خدا مرا به آن راه نمی دهد.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت16:42 توسط علیرضا طالقانی