تبليغاتX
ما ... چهارشنبه ها
ما ... چهارشنبه ها
وبلاگ کانون در دست طراحی است(بابت قالب وبلاگ نظرتان را لطف کنید)
ما ... چهارشنبه ها

استاد علیرضا طالقانی روحش شاد ویادش گرامی

خانه | آرشيو | ايميل
نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
ما ... چهارشنبه ها سوم مرداد ماه 86

 

طبق قرار قبلی ما چهار شنبه ها  این هفته میهمان گالری سفال آقای منوچهر سوری بود

هرچند جای کمی به ما ... چهارشنبه ها  اختصاص داشت و سیستم تهویه هوا مشکل داشت ولی با تمام این اوضاع تجربه زیبایی بود شعر خوانی و دم به دم شدن با سفالینه ها.

در این جلسه که با ذکر یاد و اشعاری از بزرگان آغاز شد و با خوش آمد گویی آقای سوری ادامه یافت و در ادامه اعضا جلسه شعر خوانی نمودند و در پایان آقای منوچهر سوری و استاد شیرازی شعر خوانی کردند . 

در پایان جلسه ما ... چهارشنبه ها ساخت سفال توسط اساتید این هنر بود و بعضی از دوستان نیز خود دست بکار شده و دست بر گل بردند تا ذوق خود را بیازمایند .

و اما بر خی از اشعاری که خوانده شد :

 

.......................................................................

طاهره ده پایینی

 

می کنم

گورم را

در مسیر بادهای غربی

آنجا که از زادگاهت

فرهاد سر در می آورد و

من که هنوز

در قصه ی شیرین تو ننشسته ام

کوه را ضره به ضربه تمام می شوم

سالهاست

 در مدار تو حیرانم .

از کلافگی خوابهی

به خود می پیچم و

می کوشم

چشم های تو را

از سینه ی کوه بیرون بیاورم و

بر سینه ی خود بگذارم

...

نگاه کن

هر گاه زنده می شوم

خود را کنار تو می بینم

که خسرووانه از من می گذری و

عاشقانه می میرمت

و هر گاه می یمرم

تو نیستی که از شکافهای تنم

عشق را به تماشا بیاستی

...

انگشتهات

 در سرزمین باختران

روی سازها به نوازش می افتد

نسیمی غربی

صدایت را

به گور من

ارمغان

 خواهد آورد

 

.......................................................................

پروین فرج الهی --- دو اثر

 

بوی چراغ روشن

بوی آیینه

بوی لیوان و صفحه ساعت

بوی عینک در برف

بوی شیشه های شکسته

...

وقتی که مطمئن می شوی

برای بریدن

رگهایت بو می کشند .

 

 

 

 

جوریکه رفته باشی از رویای هر شبم

جوریکه عاشق تو نباشم , نمی شوم

در خواب هم به جز تو تمنا نمی کنم

جز تو کسی نمی کند اینگونه عاشقم

جانوریست مست و جوان , تا ابد جوان

ماهیچه های گردن تو , اسب های رم

با اینکه آب می شوم , قطره قطره داغ

تدریجی جهنمم , هذیان تر از تبم

خمیازه های صبح , قدم پرسه های عصر

دارم غروب می کنم اما هنوز هم ...

 

.......................................................................

حسینیان

 

به پنج خشت سرنگون

از آن شرارت نخست

چه حرف های ساده ای

چه اتفاق تازه ای

پلید مثل سرنوشت

به دست های اعتدال

گرفته ای نبض مردهای

مدام گرم اشغال

...

گر چنگ زنی به سینه آید ره نور

این همهمه ی شکسته در پنجه ی زور

نامی است شکفته  و یوحنا

گر زهر خوریمحافظ زره ی عور

زخمیست نظر خورده چو چشم آهو

گر ترک کنی اجازه خواهد لب گور

 

.......................................................................

علی انوری    تقدیم به روح استاد فقید معلم معرفت استاد طالقانی

 

مصراع غمت , از آن نوشتیم

ما عشق تو را به جان نوشتیم

با تو سحر امید بودیم

بی تو گله از خزان نوشتیم

بر تخته ی هر کلاس با اشک

از این غم بی کران نوشتیم

هر کاغذ و خط به گریه افتاد

وقتی که از این فغان نوشتیم

بی تو غزل نبودنت را

در مکتب بی دلان ن.شتیم

خون شد دل دفتر غزل ها

از تیرگی زمان نوشتیم

از مکتب بی دلان نوشتیم

در محضر تو اذان نوشتیم

هر چند قلم شکسته بودی

ما با قلمت جهان نوشتیم

 

.......................................................................

میر محمد برزده

 

چراغ کهنه ام وقت است که خاموشم کنی کم کم

من آن افسانه ام باید فراموشم کنی کم کم

من از تکرار لفظ خانه ام تنگ است فهمیدم

که می خواهی بدین سان خانه بر دوشم کنی کم کم

منم سید پریشان تو پیش از کشتنم ای کاش

به تغدیر نگاه خویش بیهوشم کنی کم کم

بسوزانم بیان شعله ات آهسته آهسته

که جاویدان تر از خون سیاوشم کنی کم کم

 

.......................................................................

نرگس رضایی

 

شب و آن سوی دریا

سو سوی فانوس

در کلبه خود

نشسته اند با هم

گفت و شنود

گفتند چه زیباست این بچه هایم

یکی بلند قدر , اون یکی کوتاه

اما زیبا

میکنند شاد با نوه ی خود

مادر جونی دارد عروسی

توی حیاط

چند تایی گوسفند

مرغ و خروس

در باغچه ی کوچک

بوی یاس و در هوا پخش

.......................................................................

مجید مه آبادی --- دو اثر

 

ای خدا از ناله های شب نترسیدم چرا ؟

از تمام غصه ها از غم نترسیدم چرا ؟

من چرا از کودکی همخانه ی غم بوده ام

تا ابد بیگانه می گشتم نترسیدم چرا ؟

 

 

من امشب مثل عاشق بی قرارم

به عشقت خفته و گوئی خمارم

تمام عاشقان راه کویت

به تنهایی نشستم می شمارم

 

 


[ ]
+