تبليغاتX
ما ... چهارشنبه ها
ما ... چهارشنبه ها
وبلاگ کانون در دست طراحی است(بابت قالب وبلاگ نظرتان را لطف کنید)
ما ... چهارشنبه ها

استاد علیرضا طالقانی روحش شاد ویادش گرامی

خانه | آرشيو | ايميل
نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
ما ... چهارشنبه ها سيزدهم تیرماه 86

 

 اين هفته بحثمون در مورد شعر سيد حسن حسيني بود و امكاناتي كه شعر او به مخاطب ارائه مي دهد و فاكتور هاي انديشه و شعر حسيني.

 

.......................................................................

محمد قشقايي  سروده ای از  سال 1374

 

مرثيه اي نسروده ام

    تا اين خسته موهوم را

             تكاني داده باشم

تو را با دستهايم

     پيوند نزده ام

             كه چشم هايت را بدرقه ام كني!...

مادرم !

با اين دستمال غذا هم مي توان

            وضويم را فراموش كنم .

 

.......................................................................

پروين فرج الهي

 

من اينجا بودم

با گياهي در پيراهنم

كه نگاهش مي داشتم از شفاي مردم شهر

و گرده افشاني رازهاي شبانه

اما نديده بودمت كه بدانم

بهار خواب چشمت

آغاز باد بادكهاست

تو كه اينجا هستي

با سرزميني از خاك  گلدانت !  

...

امشب

به چيزي  برنخواهم  خورد

باد بوي

           پسران تازه بالغ مي دهد .

 

.......................................................................

نرگس رضايي

 

شبي هجرانی تو

 شبي تارم

غم دوري

كه تمام ميشود

ظهور تو نزديك شب قدر

يا سفيدي يك جمعه

باز هم صبر

 در پس ايينه ی

بيا و غم دوري نزديك كن

كه تاريكي محض هست و

پي آفتاب

جهان شد درخشان از ظهورت

 

.......................................................................

علي انوري      www.shaeremotaham61.persianblog.com

 

سربازان پاییز

                     مردم درخت را

                     به خاک خون می کشند

...

سایه شهر

             زیر نور ستاره های سربازان

                                  پایمال می شود

                             برگی خش خش نمی کند

 

.......................................................................

صدیقه مرادزاده       http://kalagpar.blogfa.com

 

اگر قرارزمین به هم نخورد

تورا خواهم یافت

وتو رویایی که فکرش را نکرده بودی.

فرقی نمی کند

میان خیابان های شلوغ

دستم را بگیری

یا در دشتهای دور

همیشه چشم هایی هست

که ما را با هم دیده باشد

چشم هایی که تو را

میان کوههای زاگرس می پراکند

و مرا کنار دختران قبیله ام

سربه زیر می کند

خیابان های شلوغ

بهانه ی دلگیری ست

که می شود مرا گم کنی

ومن اصلا به رویم نخواهم آورد

که رفتنت شبیه

خبر داغ روزنامه ها

توی سرم تکرار می شود

خبری که از کوههای زاگرس

سر بر آورده

و میان اعصاب خط خطی من

با تیراژهای بالا

مچاله می شود

 


[ ]
+
ما ... چهارشنبه ها ششم تیرماه 86
 

این هفته بدون بر نامه ریزی در مورد ادبیات افغانستان و بچه هایی که زمانی دوستان ما بودن ولی از ما جدا شدن صحبت کردیم کسایی مثل محمد شریف سعیدی و محمد کاظم کاظمی و زکریا راحل و حالا سید ما سید ضیا قاسمی و محبوبه ابراهیمی و الیاس علوی .دوستانی که رفته رفته جزئی از ادبیات کشور ما شدند و همانگونه آرام آرام از صمیمی ترین دوستان ما شده بودند. توی نمایشگاه فهمیدم که سید مجموعه جدیدش رو چاپ کرده و به بچه ها قول دادم دعوتش کنم بیاد کانون ، برای تبریک کتابش تماس گرفتم و گفت خودش هم علاقه داره که بیاد ، یه روز توی مترودیدمش آنچنان بغل گرفتم سید و که خودم تعجب کردم قرار شد من برم کانون بچه های افغانستان توی حوزه پیشش و اونم بیاد به ما جهارشنبه ها ... سر بزنه ، چند هفته بعد که اس ام اس زدم ساعت چند برم کانون ، گفت امید جان سیدت افغانستانه... یه هو دلم گرفت برای اون و علی برای خودم. و بعدها فهمیدم سیدو نتونستیم توی ایران نگه داریم و بعد از گرفتن مراسم وداع در حوزه که علی معلم و اسماعیل امینی و دیگران سخنرانی کردن از ایرن رفته .این روزها دیگه هیچ کدوم نیستند و مرزها دوستان ما رو از ما جدا کردند دیگه سید ضیا در گوش ما شعر نمی خواند و علی کودک او به ما عمو نمیگوید . عموها او و هموطنان او را از این مرزو بوم بیرون راندند . عموها شرمتان باد ...

 

 

 

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت

پیاده  آمده  بودم ،  پیاده  خواهم رفت

طلسم غربتم امشب شکسته خ.اهد شد

وسفره ای که تهی بود،بسته خواهد شد

و در حوالی شبهای عید ،  همسایه !

صدای گریه نخواهی شنید ، همسایه !

همان غریبه که قلکنداشن خواهد رفت

و کودکب که عروسکنداشت خواد رفت

محمد کاظم کاظمی

 

......................................................................

پروین فرج الهی

 

رنج من

خون نیست

و نگاه

و موهایی که سر در هم اند .

روزها

بی شمار روزها

انسان

سپیدار است

و سنگ

و برکه ی پرندگان سپید

تنها

با آتش درون سینه اش.

 

.......................................................................

فرشاد فروزان

 

تنها که رفتی پشت شیشه ، بو گرفتی

سر سبز من خشکید ریشه ، بو گرفتی؟

گفتی که می مانم بدون دستهایت

ماندی و فهمیدی نمیشه، بو گرفتی

رفتی کنار لاوبالی ها نشستی

تکراری و مثل کلیشه ، بو گرفتی

تنها خریدار اداهای گرانت

من که نباشم پشت گیشه ، بو گرفتی

ای کاش...اما نه همان بهتر که رفتی

فاسد شدی و تا همیشه بو گرفتی

 

.......................................................................

نرگس رضایی (نمیدونم چند سالشه ولی این مادر میگه رفته نهضت و سواد یاد گرفته تا بتونه شعراشو بنویسه)

 

توی این شهر شلوغ

هر کی به دنبال کاریه

رفتم توی بانک ، سر باجه

برای پرداخت

صف طولانی و وقت کم

باید ساعتها ایستاد حرفی نزد

اما رئیس اومد و گفت

10 نفر جمع بشین بروید فرمانداری

اعتراض کنید

که چرا فقط یک بانک قبض بگیرد

اما هیچ کس گوش نداد

 

.......................................................................

مهرداد انتظاری ( مهر)

 

درانتظار گفتن یک آرزویم

امال نمی دانم چرا باید بگویم ؟

یک گل پر از نفرت پر از خار و پر از غم

من دوست دارم اصلا این گل را ببویم ؟

من وسعتم را گم نکردم ای اهورا

در باد وطوفانی که می اید به سویم

در انعکاس مبهم یکنور قرمز

یک خانم زیبا نشسته روبرویم

بوی خیانت می دهد طرز نگاهش

انگارحرفی گیر کرده در گلویم

 

 


[ ]
+