این جلسه با حضور خیلی ها رونق پیداکره بود ولی بعضی از دوستان به دلیل مشغله های کار وامتحانات دانشگاهی غیبت داشتند
بحث اصلی جلسه پیرامون ساده نگاری و ساده انگاری درزبان شعر امروز بود دوستان زیادی اومدند و تو نقدو بررسی شعرها شرکت داشتند وشعر خوندند... خانم ها فرج الهی-مژدگانی- نجفی- رضایی- شریفی- حسینیان-رضایی- صدیقه مرادزاده- محمدی و اقایان انتظاری- انوری – قشقایی- جبرئیل زاده-مقدم-فروزان ... در جلسه این هفته بودند جای خیلی ها هم خالی بود
.......................................................................
صدیقه مراد زاده
اگر قرار زمین به هم نخورد
تو را خواهم یافت
فرقی نمی کند
میان خیابان های شلوغ
دستم را بگیری
یا در دشتهای دور
همیشه چشم هایی هست
که مارا با هم دیده باشد
چشم هایی که تو را
میان کوه های زاگرس
می پراکند
و مرا کنار دختران قبیله ام
سربه زیر می کند
خیابانهای شلوغ بهانه دلگیری است
که می شود مرا گم کنی
و من اصلا به رویم نخواهم آورد
که رفتنت
شبیه خبر داغ روزنامه ها
توی سرم تکرار می شود
خبری که
از کوه های زاگرس سر بر آورده
و میان اعصاب خط خطی من
با تیراژهای بالا
مچاله می شود.
.......................................................................
فرشاد فروزان
توی شلوغی پشت به من یک مرد تو دار
طعم عجیبی می گرفت با پک به سیگار
رفتارهای صورتش اوج هنر بود
او آخرین جا مانده بود بر طبق آمار !
گاهی سرش بالا نگاهی طعنه آمیز
رفتی چرا ؟من ماندم وامید دیدار
با زمزمه های... به دنبال خودش بود
"می بینمت یک روزتنها توی بازار"
تنها فقط من هستم وتو می توانم
باعشق تقدیمت کنم یک یاس بودار
حالا کنار این توقع های بیجا!
تکرار کن با من که تو حقی نداری... !
.......................................................................
پروین فرج الهی
جوری که رفته باشی از رویای هر شبم
جوری که عاشق تو نباشم نمی شوم
در خواب هم به جز تو تمنا نمی کنم
چجز تو کسی نمی کند اینگونه عاشقم
جانوریست مست وجوان تا ابد جوان
ماهیچه های گردن تو، اسب ها ی رم
با اینکه آب می شوم قطره قطره داغ
تدریجی جهنمم هذیان تر از تبم
خمیازه های صبح قدم پرسه های عصر
کم کم غروب می کنم اما هنوز هم...
.......................................................................
مهرداد انتظاری
جدایی اول این ماجرا بود
نگو دیگر که این حکم خدا بود
تو را تنبیه باید کرد ای دل
برای عشق سهمت ناسزا بود
بیا بگذر از این چشم شیاطین
به یادت نیست چشمش بی حیا بود
تو مثبت بودی ای قلب شکسته
ندانستی که او منفی گرا بود
فقط قطب فراری بود چشمش
که چشمانش همه نا آشنا بود!
27/3/86
[ ]
+ نوشته شده در ساعت7:50 توسط علیرضا طالقانی
