جاتون خالی خوب بود این هفته حالو هوای روزای استادو داشتيم .
فاطمه فریدونی اومده بود ، بعد از غیبت 2 ،3 ساله...فکرکن!!!
ملیحه حسینی اومده بود . اون حالا مادر شده ، پارسا خیلی شیطونه فکرکنم به باباش رفته آقای پازوکی ...
یه دوست جدید اومد به ما ... چهارشنبه ها . " خانم جلالی " از هم کلاسیای خانم فریدونی که اشعار خوبی هم خوند .
یادی از سید ضیاء قاسمی شد و مجموعه جدیدش "باغهای معلق انگور " که انتشارات سوره ی مهر قراره فردا یعنی 5شنبه اون ُبه همراه 8 مجموعه دیگه رو نمایی کنه مجموعه هایی از خانم ابراهیمی و غلامرضا طریقی و....یه شعر از این شاگرد سالهای دور این کلاس هم قرائت شد .

بهانه ي من و مايي بيا به كانونم
ببين چه پیر شدم ، ای همیشه محزونم
بدون روی تو ای قد راست مثل سه تار
خمیده نی شدم ، شکسته قانونم
چنار خاطره ها را کنار زد دل من
ببین ! به باد رسیدم چون بید مجنونم
بهانه ی دل زارم بخوان دوباره مرا
که باز دل به تو بندم غریب دل خوانم
.......................................................................
کبری جلالی
نيش زبانم مال تو قابل ندارد
منت کشی هم بیش از این ، حاصل ندارد
این ترش رویی ها که تو از عمد کردی
طعمی زعطر زعفران و حل ندارد
گفتی که تو دیوانه ای شکی در این نیست
دنیای عشق و عاشقی عاقل ندارد
ما شیر و خط انداختیم در بازی عشق
بازنده دیگر حق آب و گل ندارد
لاله ، تمام لطف دریا ساحلش بود
دریای عشق بین ما ساحل ندارد
......................................................................
چشم بر چشم نمی گذارم
این راه
حرف های زیادی برای زدن دارد
دست های زیادی برای تکان دادن
...
می پوشد
شال بلند اساطیریش را
نقش می زند
به تارها ،
به پودها ،
راه از میان دو ابرویش میگذرد
پیوندی که در سیاهی چشمانش
به ماه می رسد .
می بافد
حاشیه ها را
ترنج ها را
می بافد و بالا می رود.
رجها که به انتها می رسد
عروسگردان ماه
به جمله می رود و
سپیده سلام خواهد داد.
.......................................................................
دو شعر از نیما مقدم 26/2/86
دوستت دارم و مستم به هوات
این اگر لایق تو نیست ، فدات
من کجا ذات درستی بود
اینهمه آدم خوب این همه ذات
چه عجیبی که کجا رفتی بباد
چه غریبی که نیفتاده به پات
ساده و محض تو را می خواهم
گیج و مبهوت ، صمیمانه و مات
من به اندازه تو شک دارم
به نگون بختی بعضی نفرات.
پرده ی اولمان تنهاییست
صحنه ی آخرمان رفتن و بعد ...
...شاید از نفرت تو کم نکند
دوست دارم بنویسم مژه هات...
ما مجسمه های نمادین بودیم
تا او اسکار بگیرد
.......................................................................
شهر بن بست آسمان بن بست
زمین بن بست
دردها
روحها
دردهای روح
تمام سکوتهای بی فرجام
فریادهای بیهوده ی زمان بن بست
رسیده آدم به آخرین لحظات
حالا حوا مانده و آخرین بن بست
حرص نزن
بیا بهشت مال تو شیطان
می مانم تا قیامت در این بن بست
.......................................................................
فرشاد فرزان
می خواست طعم لذت یک خنده باشد
تنها شروعی خالی از آینده باشد
من روزهای ممتد خوشحالیش را
بیهوده می رقصید تا او زنده باشد
از گفته هایش عشق با احساس می بافت
بی شک که او ماهر ترین بافنده باشد
او بی تفاوت شد پس از رویای آخر
ای کاش اینها خواب یک بازنده باشد
پتکی بساز از خاطرات روز رفتن
تا قاب عکس کوچکت کوبنده باشد
بعد از جدایی در پی یم خنده می گشت
با این تصور که به یادش مانده باشد
اما فقط با بیخیالی طعنه می زد
فهمیده بود این نور هم سوزه ده باشد
.......................................................................
حسینیان
همچون ستاره ی شرقی زمین بیا
با استقامت چندی کمین بیا
روزی مصاحبه با اینو آن بدار
از قاب پاره پاره ی آسمان بیا
وقتی عذاب می کشد این مشق روزگار
بازی نکن به مسیحا یقین بیا
تاریک ، خیره ،شبیه غبار غم
ای آسمان نخستین زمین بیا
.......................................................................
امید کوشکی بهار 86
ماهي ها
از پولكهاي دامنت،
پنجره ها
از چشمهاي روشنت،
و پرندگان
از حوالي بكر شانه هايت
متولد مي شوند.
فكر اينكه روزي به درختها تكيه خواهي داد
خواب كلاغها را مي پراكند،
و ستاره هاي گوشوارهايت
مراسم تدفين مرا...
اين صداي روز مرگي نيست ،
ني هاي اتاق
خواب لاله هاي هلندي را مي بينند ،
لاي حريرهاي صورتي.
تو،
از ميان روزهاي مچاله شده
بوسه هاي آتشيني هستي
كه وصفش را
بليط هاي برنده مي دانند .
به "عين"
"شين"
"قاف" كوه دست نيافتني که رسیدیم
هیچ کس دروغ من نشد .
دروغ من توي جيب يكي از شماهاست
كه امروز مجاوران شعر منيد ،
ولي فردا
براي عكسهاي دو نفره ،
حكومت نظامي مي شويد .
من از ميان تمام اين شليكها
تو را تظاهرات كردم
توي كه لاي كيف هاي جهان
آفريده مي شوي
و توي موتورهاي جستجواينترنت
ميميري
اين گلوله را
آنقدر سريع از شقيقه هايم رد خواهم كرد ،
كه هيچ كس
به هيچ كس
فرصت دروغ گفتن
نداشته باشد
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:43 توسط علیرضا طالقانی
از تمام کسایی که در هفته گذشته به وبلاگ سر زدن و اونو آپ نشده یافتن عذرخواهی میکنم .باید یاد آوری کنم که ما ... چهارشنبه ها به سعی و تلاش محمد عزیز همچنان به کار خودش ادامه میده ولی کوتاهی از ثبت اشعار از من بوده و مشغله کاریم که بازم شرمنده ام از تمام دوستان و بیشتر از همه از ؛ مراد زاده و فروزان و نجفی و انوری و انتظاری که أثار هفته پیش این عزیزان رو در وبلاگ نیوردم .
این هفته با یادی از سپهری و شنیدن صدای خاطره خوانی از آقای خسرو شاهی که از دوستان نزدیک سپهری بوده ما ... چهارشنبه ها شروع شد. و در ادامه محمد صفحاتی از شعر بلند و متفاوت و جریان ساز " بصیرت سایه ها " از " رضا صفریان " رو قرائت کرد و از همه مهم تر اینکه کتاب تازه ی استاد طالقانی هم چاپ شد . در آینده بیشتر از " هر چند قلم شکسته بودم " براتون میگم الان در دستم نیست ، چون نسخه ای که محمد به من داده بود رو دهپایینی ازم گرفت .ولی باید اشاره کنم که کتاب رو نشر واج منتشر کرده و در زمان حیات استاد با انتخاب خودشون اشعار جمع آوری شده تا اینکه امروزدر زمانی که دیگر نفس گرمش بین ما نیست به کوشش و لطف محمد قشقایی عزیز چاپ شده .
ما ... چهارشنبه های این هفته با نقد ها و صحبتهای چالشی بسیاری همراه بود که جو مناسبی برای اینگونه فضاهای شعری و اندیشه ای به حساب می یاد .
.......................................................................
خانم نجفی
با تو بی درنگ
از هجوم وسوسه های رعب انگیز
در عصر تک روی ها
با فردایی بی فرجام
سر کوب می شوم
ما خفتگان خاکیم
و زندگی ما رویایی بیش نیست
که گاهی در خواب می خندد
و گاهی گریه میکند
.......................................................................
طاهره دهپایینی www.tabut56.blogfa.com
چشمم به جانب تو بود
که روز بالا آمد و کلمه
بی امان بارید .
صبح یعنی تو
آن هنگام که در تب خورشید
حرف حرف شعری روشن می شود .
بالا می آید
از صخره ها،
از دریا ها ،
از دشتها ،
از سنگها ،
فرسنگها بالا می آید
که از حواشی پر است و ما
مدامش به سینه می چسبانیم .
سلام کن !
رستاخیز، باغ کنجشکان پر گو نیست
دستهای گره کرده می خواهد و
آهنگی که خوش برقصیم .
...
چشمهایم به جانب تو بود و
حالا دستهایم... .
17/2/86
.......................................................................
پروین فرج الهی
زیرا من
با قلب گرم جاری ام
با جریانهای قلبم
خاموش بوده ام
زیرا من
خاکسترم که سرد نمی شود
سرد نمی شود
تا به آب بسپاری اش
...
آه
بازگشتن به آب
و خود
آب شدن است !!
.......................................................................
محبوبه حسینیان
دستهایم در آستانه ریزش باران می خشکید
و تشنگی در حبابا آب خلاصه می شد
وقتی زمین از قدرت یخ ها ترک خورد
و در قداست این دست ها
آتشفشان خروشید
من آفتاب وجودت را
با کوچه ای نشکفته
در رگبار غزلها گریختم
و های های گریه های
سیر مانی گرفته را
امید دادم
تا شاید این نهال خشکیده
در گوشه ای از زمین سیراب شود
.......................................................................
اکرم شیرکوند
تو در یک خواب خرگوشی شکفتی همچو یک لبخند
که تصویر دلم فتاد بر آن ایینه کوچک
و با خوشبو ترین عطر نفسهایت
مرا افسانه ای خواندی
که بر بودم ز رویایی برای تو
و غم را لحظه ای بردی به آهنگ صدای خنده هایت
سفر کردم در آن لالایی کوتاه
چه رویایی برایم خواب خوبت بوئد
چنان آرامو بی تشویش برایت شعر می گویم که در خوابی
تو در خوابی که یک فریاد
ترا از خواب رویایی به شهر خستگی کوچاند
پریدی چون پرستویی در آغوشم
.......................................................................
مهرداد انتظاری www.radepayegazal.blogfa.com
او می رود اما نگو نامرد رفت
در امتحان دردها پر درد رفت
شاید نفهمیدی بهارش خواب بود
با کوله بار برگهای زرد رفت
کنج قفس جایی برای او نبود
از لابلای میله های سرد رفت
وقتی نسیمی مثل طوفان می وزید
از کوچه ای رو به افق یک مرد رفت
.......................................................................
علی انوری www.shaeremotaham61.blogfa.com
به بردار تاریخ خزیده ایم و
در ریاضیات زمان رفوزه شدیم
از چاله به چاه افتادیم
ما میان این همه
کور سوی ستاره ای را دیدیم
آن هم از پشت آفتاب
عجب چشم هایی ؟!...
حالا هروقت از چاله در می اییم
به سیاه چاله های زمان راهنمایی میشویم
.......................................................................
امید کوشکی www.okaf.blogfa.com
چتر ها
دستهاي تو
و فرصت عاشقي
در روزهاي آخرسال
…
قهوه سرد
با شيريني ته نشين شده
مي چسبد.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت7:43 توسط علیرضا طالقانی
