تبليغاتX
ما ... چهارشنبه ها
ما ... چهارشنبه ها
وبلاگ کانون در دست طراحی است(بابت قالب وبلاگ نظرتان را لطف کنید)
ما ... چهارشنبه ها

استاد علیرضا طالقانی روحش شاد ویادش گرامی

خانه | آرشيو | ايميل
نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
ما ... چهارشنبه ها اول اردی بهشت ماه 86

 

جلسه  با ماجرای پر از چالش دهه 60 و اوایل دهه 70 یعنی شعر حجم شروع شد.

در لحظه ی دراز عزیمت

دیده بر پروا می بندم

و راه حاشیه اش را با خود می برد

وقتی که خط حادثه می گیرد

اینجا را آنجا می گیرند

و در کنار متن

آنچه می ماند

با بیابان می ماند

شعری از یدالله رویایی  و صحبت های بچه ها در مورد شعر حجم استارت ماجرای این هفته کانون بود.

ما ... چهارشنبه ها یه مهمون داشت محمد رضا شرفی خبوشانی 

خیلی سال میشد که اینجا نیومده بود

اومدو شعر خوند و دو تا خبر داد

اول: خبر ورود ارقوان رو به جمع دو نفرشون داد

دوم : خبر چاپ مجموعه دومش با عنوان طعم خوش واژه هاویادداشت های بی اهمیت یک شاعر شهرنشین از انتشارات واج .

و خبر سومم از من نشنیده بگیرید ، به زودی جلسه نقد و بررسی این مجموعه بر پا خواهد شد .

حالا خودتون بگید چه خبره ؟؟؟!!!

 

.......................................................................

 پروین فرج الهی

 

آرامش سمج ، مگسی روی میز شام

بوی غروب خانه و عطر کرفس خام.

با دامن حریر.رها ، زن فرا رسید

از روز و روزمره گی و کار نا تمام...

با دستهایی از علف ترد رودبار

از بطری شراب کمی  ریخت توی جام.

می خواست از هجوم خودش بیشتر شود

با گریه های هر شبه با حسرتی مدام.

یادش بخیر و لبش را به هم فشرد

یعنی شروع قصه ای تا انتها ، درام.

:"سرد از تنم نمی رود"پیچید در خودش

یک پیک دیگر از همه شب بیشتر به کام.

مرگش گرفته بود و شب از ماه می گذشت

اینجا قصه آیینه می سوخت ا جذام.

...

پلکش به هم رسید و تمامش ، تمام شد...

یک لحظه بعد ،یکنفر فریاد زد : سلام !!!

 

.......................................................................

نیما مقدم  5/5/86

 

به نوعی مصرانه چیدندمان

فقط صرف اینکه ببینندمان

چه رنگی که در پرده سرنوشت

شبیه شفیره کشیدندمان

چه رویی به رندی مترسک شدیم

که بر دست و بازو نشینندمان

بدون خبر چشم بر داشتند

باسم فراری رسیندمان

به یک چشمه با هم تنیندمان

به یک برهه از هم بریدندمان

نه با سکه و نشئه و گفتمان

که با لوده بازی خریدندمان

به تو چه ، بمن چه به قاموس ماست

همن گونه ها آفریدندمان

اکیداً شب و گریه آزاد بود

چه خفاشهایی مکیدندمان

به دیوار تاریخ تف مکنند

پس از آنکه چندی جویدندمان

 

.......................................................................

شاعر متهم

 

عشق را در کنج شعری بایگانی کرده ایم

بی نهایت بار آنرا بازخوانی کرده ایم

زندگی شد مثل کالا کنج بازاری حراج

صد هزاران سکه مهر عشق آنی کرده ایم

بر هوس رنگی زدیم و جای عشق این پوچ را

اسم و رسم فیلمها های داستانی کرده ایم

ما سعود فکر را دیده ایم در بعد از زمانی

از خدا با فکر و شرکی  قدر دانی  کرده ایم

ما طلوع آرزو ها را چه  آسانی باختیم

باغ همین درد شکستنها جوانی کرده ایم

 

.......................................................................

علی اکبر ابوالفتحی

 

این روزا آدمهای ساده به هم دروغ می گن

پشت هر نگاه یه مبهم دیگن

این روزا نمی شه یه آدم ساده باشی

بدور از دوز و کلک بی ریا و بی لایه باشی

البته که مرگ اونا طبیعیه

آخه سیاست چار چوب این قالیه

قالی که تار و پودش من و توایم

 

.......................................................................

دو شعر از فرشاد فروزان

 

جرم این فاحشه  ها  لو دادن عکس خدا

حیف ادم نه وفا داری اجباری حوا

جر ما را هم بکش تقسیم کردیم عشق را

نوبت بازی رسیده و دلقکان خوش ادا

 

 

 

لجن باتلاق و دستهای عبرت گرفته کبود

جهنمی که اسمش در تورات و زبور هم نبود

اینجا هوای تنفس برای کسی آشنا نشد

هنوز سرگرمی است مرگ آتش بروز دود

 

.......................................................................

نرگس مژدگانی (میگفت این شعر شو دوست نداره ،ولی به قول اون بزرگ غربال به دست ها از پشت سر می یان)

 

بر می دارم قلبم را

پا می نهم  به کفش هام

به گام های پس و پیش

بر می دارم

دستم را

از جای خالی دستهای تو در دست های خویش

می بندم

چشمم را

بر آسمان شکافته

بر آسمانی که در تلالوکاذب ماه

حوریان گریخته

سنگسار می شوند

بر می دارم قلبم را

از واژه های هم آغوش

از عشق از عشق

از لحظه های فراموش

بر می درارم

و میروم

 

.......................................................................

چند شعر از محمدرضاشرفی خبوشان

 

روداگرجرات طغیان دارد

پای دربرف زمستان دارد

می زندسیلی محکم برسنگ

پشت گرمی زبهاران دارد

کم نمی آوردازغلتیدن

موج درموج فراوان دارد

نفسش بندنخواهدآمد

هرکجاچشمه ی پنهان دارد

گربکوبندسرش رابرسنگ

رودصدباردگرجان دارد

روبه دریاست که سرمی پیچد

روبه دریاست که جریان دارد

 

 

 

 

 

ماه راپیش تومی آورد و گیسویت

شب که آیینه به دست آمده رو در رویت

این تویی ماه تمامی که می آیی هر شب

این منم زخمی بی تاب کمان ابرویت

این تویی زینت اکلیل به موهای بلند

زده ای یاکه ستاره است اسیرمویت

آهی ازگوشه ی لب های توبیرون افتاد

کهکشانی شدوافتادپس گیسویت

وای از آن جاذبه هایی که تو در خودداری

تا ابد چرخ زنان است زمین ازبویت

نقش زیبایی تو در همه جا جست زنان

چشم درچشم توافتاد گل آهویت

 

 

 

 

 

یک جرعه غزل بایدم امشب بفرستی

بیمار تو باید بشوم تب بفرستی

هذیان زده برشانه ی تو سربگذارم

هی زلف بیفشانی و عقرب بفرستی

خوابم ببرد نخل تنت رابنمایی

یک چند رطب در سبد لب بفرستی

باید که خرابم کنی امشب به تمامی

با ظرف شرابی که لبالب بفرستی

از هرچه به جز عشق مرا لال بخواهی

مفتاح لبم را لغت << رب >> بفرستی

از مرحله ی اسم به معنا برسانی

من مرد طلب باشم و مطلب بفرستی

دنیا پر لیلی است بر آن باش که اینبار

مجنو نی اگر هست به مکتب بفرستی

 

غزل زيارت

قدری بخند تا که زکات لبت شود

چيزی نصيبم از برکات لبت شود

نيت کن و زيارت لب های من بيا

يک بوسه نذر کن که نبات لبت شود

يک لحظه کافی است زبان بر لبت کشی

دريا مريد آب حيات لبت شود

يک فوج بلبل از غزل خواجه پر کشيد

تا در شنيدن نغمات لبت شود

هرواژه ای که ترشده و ترد و تازه است

انگار زاده شد که صفات لبت شود

 


[ ]
+