تبليغاتX
ما ... چهارشنبه ها
ما ... چهارشنبه ها
وبلاگ کانون در دست طراحی است(بابت قالب وبلاگ نظرتان را لطف کنید)
ما ... چهارشنبه ها

استاد علیرضا طالقانی روحش شاد ویادش گرامی

خانه | آرشيو | ايميل
نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
ما ... چهارشنبه ها 15 فروردین 86

 

سلام و  سال نو خیلی خیلی مبارک

به امید خداوند و در پناه حق سال خوبی داشته باشین .

اولین جلسه سال نو با تبریک و ماچ و رو بوسی شروع شدو باقی ماجرا...

  

خیلی اتفاقی بعد از گفتن اخبار و رویدادها ی هنری بی مقدمه بحث رفت طرف صادق هدایت .

بی مقدمه تر از اون تکیه ابتدائی داستان کوتاه سگ ولگردُ که اتفاقاً در مورد اونم بحث بود می یارم

 

سگ ولگرد

 

چند دكان نانوايي، قصابي، عطاري ، دو قهوه خانه و يك سلماني كه همه آنها براي سد جوع و رفع احتياجات خيلي ابتدايي زندگي بود تشكيل ميدان ورامين را مي داد. ميدان و آدمهايش زير خورشيد قهار، نيم سوخته، نيم بريان شده، آرزوي اولين نسيم غروب و سايه ي شب را مي كردند، آدمها، دكانها، درختان و جانوران، از كار و جنبش افتاده بودند. هواي گرمي روي سر آنها سنگيني ميكرد و گرد و غبار نرمي جلو آسمان لاجوردي موج ميزد، كه بوساطه آمد و شد اتومبيل ها پيوسته به غلظت آن ميافزود.

يكطرف ميدان درخت چنار كهني بود كه ميان تنه اش پوك و ريخته بود، ولي با سماجت هر چه تمامتر شاخه هاي كج و كوله نقرسي خود را كرده بود و زير سايه هاي برگهاي خاك آلودش يك سكوي شهن بزرگ زده بودند، كه دو پسر بچه در آنجا به آواز رسا، شير برنج و تخمه كدو ميفروختند. آب گل آلود غليظي از ميان جوي جلو قهوه خانه، بزحمت خودش را ميكشاند و رد ميشد.

تنها بنايي كه جلب نظر ميكرد برج معروف ورامين بود كه نصف تنه ي استوانه اي ترك ترك آن با سر مخروطي پيدا بود.

گنجشكهايي كه لاي درز آجرهاي ريخته آن لانه كرده بودند ، نيز از شدت گرما خاموش بودند و چرت ميزدند. فقط صداي ناله سگي فاصله بفاصله سكوت رو ميشكست.

اين يك سگ اسكاتلندي بود كه پوزه كاه دودي و به پاهايش خال سياه داشت، مثل اينكه در لجنزار دويده و باو شتك زده بود. گوشهاي بلبله، دم براغ، موهاي تابدار چرك داشت و دو چشم باهوش و آدمي در پوزه ي پشم آلود او ميدرخشيد.

در ته چشمهاي و يك روح انساني ديده ميشد، در نيم شبي كه زندگي او را فرا گرفته بود يك چيز بي پايان در چشمهايش موج ميزد و پيامي با خود داشت كه نميشد آنرا دريافت ، ولي پشت ني ني چشم او گير كرده بود . آن نه روشنايي و نه رنگ بود ، يك چيز ديگر باور نكردني مثل همان چيزيكه در چشمان آهوي زخمي ديده ميشود بود، نه تنها يك تشابه بين چشمهاي او و انسان وجود داشت بلكه يكنوع تساوي ديده ميشد، دو چشم ميشي پر از درد و زجر و انتظار كه فقط در پوزه ي يك سگ سرگردان ممكن است ديده شود. ولي بنظر ميآيد نگاههاي دردناك پر از التماس او را كسي نمي ديد و نمي فهميد! جلو دكان نانوايي پادو او را كتك ميزد ، جلو قصابي شاگردش به او سنگ ميپراند، اگر زير سايه اتومبيل پناه مي برد لگد سنگين كفش ميخدار شوفر از او پذيرايي ميكرد. و زمانيكه همه از آزار باو خسته ميشدند، بچه شير برنج فروش لذت مخصوصي از شكنجه ميبرد. در مقابل هر ناله اي كه ميكشيد يك پاره سنگ به كمرش ميخورد و صداي قهقهه بچه پشت ناله سگ بلند ميشد و ميگفت : "بد مسب صاحاب!" مثل اينكه همه آنهاي ديگر هم با او همدست بودند و بطور موذي و آب زير كاه از او تشويق مي كردند ، ميزدند زير خنده . همه محض رضاي خدا او را ميزدند و بنظرشان خيلي طبيعي بود سگ نجسي را كه مذهب نفرين كرده و هفتا جان دارد براي ثواب بچزانند.

 

 

گفتنی که مجموعه ي سگ ولگرد شامل 8 داستان به نامهاي سگ ولگرد، دن ژوان كرج، بن بست، كاتيا، تخت ابونصر، تجلي، تاريكخانه و ميهن پرست ميباشد .

 

.......................................................................

پروين فرج الهي

 

 

مرد ته ريش دار خر ، احمق

زن چادر سياه حق بي حق

مرد روياي صدو هشتاد

زن كوتاه قد ، تتق تق تق

 

مردهايي هميشه زندانبان

زن بر چسب خورده ي ارزان

مرد فرهنگ ، روزنامه بدست

زن زيبا ، غريزه ي بيجان

 

مرد ، روشن اگر چه دارد شك

زن و يخچال خوبه بي برفك

مرد روزي رسان بي منت

زن النگو و نان و آلونك

 

مرد انباري از چك و سفته

زن كمي چاق و رنگ و رو رفته

مرد هايي فسيل از عصر حجر

زن كانديد ، سوگل هفته ...

 

مرد شاعر ، شكستني ، شبگرد

زن ، و روياي زايمان بي درد

نسلي از انقراض انسان و ...

....زن و زندان هفت دنده ي مرد

 

.......................................................................

 

نرگس مژدگاني

 

تو

 راز نيستي كه من نشانه هاي تو را

در استر كيفم

پنهان كرده باشم

تو آواز عاشقانه ي رگهامي

آنجا كه در تپيدن نبضم به اوج مي رسي

و سلول هاي زنده ي خندانم

نام تو را

خوب مي دانند

 

.......................................................................

 

فرشاد فروزان

 

فصل جديدي آمد و تغيير كردي

رنگ و لعاب تازه اي تسخير كردي

اينبار هم بردي ولي با استجابت

خونسردي خواب مرا تعبير كردي

حاشا به اين جرات چكونه با حسادت

آزاده اي را در قفس زنجير كردي

حكمي كه دستم را به دامانت كشانيد

با سحره ي عشق و وفا تعزير كردي

اينجا همه با دشمنان خود رفيقند

با دست خود مرگ مرا تحرير كردي

حالا تو تنديسي كه عبرت گير بودي

ثابت ميان ثانيه ها گير كردي

با چشمهاي خيره لبخند رضايت

با اين تفاوت كه هميشه دير كردي

 

.......................................................................

 

محمد تقوايي   

 

هي بچه توليد ميشود و هي اميد

هي بچه بزرگ مي شود و هي اميد

هي –

.

.

.

و رد پاي عصاي بزرگترها

اميد زودتر از بچه مي ميرد

 

اسفند 85

 

.......................................................................

 

طاهره ده پاييني

 

مرا تشــیع کن

بی آنکه بگریند درخت ها

زمین را در آغوش من بگذار

ســنگ را

سنجاق سینه کن

تا نام مرده را بر من بگزارند

جهـــان

میراث من بود

از پدرانم

در تـیر ماهی که به دنیا آمدم

یک سال پیش از آنکه نور منــفـجر شود

وانقلاب سرخ

در رگهــایــم بریــز د

اگر دوسـتــت نمی داشتم

تا بـوتــم را بر دوش تو نمی کشیدم

و فرزندانم را

میراث تو نمی کردم

جهــان

برای من

سنگ قـبـری است

گه انگشت های تو

بر آن شــره می کند

.من تبــسـمی

که تورا نوازش می کند

...

به خــاکــم بسپــار

تــا ....

 


[ ]
+