تبليغاتX
ما ... چهارشنبه ها
ما ... چهارشنبه ها
وبلاگ کانون در دست طراحی است(بابت قالب وبلاگ نظرتان را لطف کنید)
ما ... چهارشنبه ها

استاد علیرضا طالقانی روحش شاد ویادش گرامی

خانه | آرشيو | ايميل
نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
ما ... چهارشنبه ها 9 اسفند ماه 85

ما ... چهارشنبه ها

9 اسفند ماه 85

 

چند تا خبر کوچولو باید بدم بهتون

اول این که دوباره مجموعه های شعر و نقد کانون داره راه می افته.قرار شد برای شروعی دوباره این بار مجموعه ای از اشعار  رضا سلگی چاپ بشه. خبر دیگه این که مجوز های جور وا جور واسه چاپ کتابم گرفته شده ،اینا رو محمد قشقایی گفت، پس به زودی مجموعه ی شعر جدیدم چاپ می شه.   و خبر آخر اینکه قرار شد با بچه های ما ... چهارشنبه ها ، یه چند جایی بریم،اول قراره توی آخرین جلسه ما ... چهارشنبه ها بیان خونه من(قدمشون روی چشم) ویه سفر کوچیک هم بریم دیر گچی،راستی صدیقه مراد زاده از کنگره فلک الافلاک اومد ولی دست خالی.

"برای بهبودی احمد رضا احمدی دعا کنیم"

 

 

.......................................................................

نرگس مژدگانی

 

درک میکنم

 سینه تو را

که چون آسمان خانه ات

گستره ای است رو به خدا

درک می کنم

مفهوم دو بوسه را

در یادداشت کوچک  روی میز

درک میکنم

,

خورش ها

بر اجاق گاز خانه ات

برای تو جا می افتند

و خستگی

و خستگی ها برای تو شیرین است

و ماشین حساب

که از روزهای سخت خبر می دهد

و تو

که آرام آرام عادت می کنی

به ویار معصومانه زنی

که از تو آبستن است

درک می کنم

نیاز وحشت انگیز نیمه شب را

به لمیدن به بازوی تو

،

همه را می دانم

و تو را

ترک میکنم

 

.......................................................................

صدیقه مراد زاده

 

نه دنيا به آخر ميرسد

نه حــوا ازسيــب ميگذرد

فقط ما به پايان هم مي رسيــم

وقتي جاده راه خودش راميــرود

وهيچ بيراهــه اي به ما ختم نمي شود

حتمآقرار بوده در دل حادثــه متــولد شويم

که اتفاقها روي سر ما

به گل مي نشيـند

من در دستها ي کسي رقم خورده ام

که دستهايش را دوست ندارم

وبه چشمهاي کسي ميرسم

که تنهايي ام را  دور ميزند

اگر دنيا به آخر برسد

من به تو

اگر حوا سيــب را...

نه ! اصلآ ولش کن

خدا دنبال بـهانه مي گشت

تا ما را آواره کنــد .

 

.......................................................................

محبوبه حسینیان

 

کجای این سال قمری ایستاده ای

که نه برگ ریز جمعه ها پیداست

و نه خشک چوب شنبه ها

حتی صدای جیر جیرک ها

که خمیازه های باد را کوک می زنند

و در شکاف صخره هامی میرند نمی آیند

انزوا در مرگ کمبود جوانه ها را می بیند

و به حرف می آید

چرا زبان آتش تا این حد گویاست

که در التهابش بنفشه ها می خشکند.

 

.......................................................................

فروزان

 

 

فصل سومین من شو ابر زاده بهارم

مونس تگرگ و بادم فعل فاعل ندارم

همه حرفای کتابی معنی برد قمارم

کوچ شب گریه شبتاب با بهانه خمارم

روزای وسوسه قهر قد دوری هی فصله

ناز نازک قناری واسه عاشقا یه اصله

گونه های تیز تیغه برش رسیدن مرگ

به جوانی چه آبی قَسَمت به زردی برگ

همه فاصله ها رو کمکم بکن ببینم

نور این چشم وگرفتی تا ابد خونه نشینم

 

.......................................................................

مرضیه پناهی

 

کاش ستاره بودم

محبوبو ساده بودم

از دلای تنگ و تاریک

سیاهی می ربودم

کاش خاطره بودم

برای روزای تلخ ...

که بنویسم روزی هم

شیرین کام بودم

کاش غروز من رو پیوسته می شکست

به روی تا رف لیبت می نشستی

کاش خواب باشم

جای سراب باشم

دنیا ارزش ندارد

که خیل ناب باشم

کاش که رود بودم

حتی اگر چه کوچک،

در دل بیشه بودم

برای دریا شدن

همیشه زود بودم ...

 کاش دریچه بودم

برای چشم بسته

که دنیا رو ندیده

شده ار دنیا خسته...

کاش آیینه بودم

برای عیب های تو

اما چه فاییده افسوس

من هم مثل تو بود؟!

 

.......................................................................

پروین فرج الهی

 

در ماه

پروانه ای به قرینه می سراید

پروانه ای که دوراهی اش

دستهای تو نیست

که موازات بستگی شان به تو می رساندش

و نه دستهای من

که صبح پراکنده ایست بر چیده آسمان.

،

در ماه

باغهای زرد عتیق است

با طرح غزال و ترنج

 و وحشی ترین اسب ها

و در خواب برانگیخته ی مرد

که دو راهی اش دمگیرای تو نیست

که گناه سرزده ی رام ورم است

و نه دامسینه ی من

از سلاله مادگی مرگ.

 

پرنده می سراید

می سراید

می سراید

واسب های وحش نر

به زایش مادینه ها شک نمی برند.

 

.......................................................................

مجید ابراهیمی(دو شعر)

 

زمینی برای گردیدن

گردشی برای خوردشید

خورشیدی برای تابیدن

تابشی برای خاک

خاکی برای رویاندن

رویشی برای دانه

دانه ای برای چیدن

چیدنی برای خوردن

خورد نی برای بودن

بودنی برای آدما

آدمی برای مردن ..

 

 

 

 

تنها نامت را شنیده ام و

 دیگر هیچ

تو تنها نامی هستی

که صاحب ندارد

 

.......................................................................

امید کوشکی(داستان کوتاه)

بگو:" سیب "

 

میگن طلوع روزای سرد سال مثل غروب روزای گرم تماشاییه.

صبح زود زدم بیرون تا طلوع خورشیدُ ببینم. رفتم یه جایی رو بلندی که قبلا نشون کرده بودم .

یه پیرمرد اومد کنارم .یه قدم جلوتر از من خیره موند به طلوع خورشید.عینک ته استکانیش آدمُ هل می داد تو قدیم ندیما.کش عینکش چنان خط انداخته بود دور سرش که انتهای موهاشُ فر داده بود . یه کت سبز تنش بود که پایینش طبق مد تمام پیرمردای داستانا چروک خورده بود.ته ریش زمخت و تیغ تیغش در ادامه موهاش ، جوگندمی بود. دستای پر چروکشُ رسوند پشت کمرشو چوب شد رو به افق.

چند لحظه ای گذشت که متوجه شدم بهم میگه جوون ... !!! ساعت چنده ؟

نه منو نیگاه میکرد نه طلوع خورشیدُ.داشت یه جای دیگه ای از افق رو ور انداز میکرد.

گفتم : شیشُ ده دقیقه.

سری تکون دادو گفت : اگه مثل کسوف کامل ، طلوع کامل ام هر 53 سال یه بار  اتفاق می افتاد ، الان اینجا جای سوزن انداختن بود؟

به جز اینکه با مِن مِن بگم : آقا لطف میکنید از من یه عکس بگیرید ؟ ، چیز دیگه ای نگفتم.

نیگام کرد ....فکر کردم یعنی آره...

دوربینُ دادم بهشُ گفتم باید چیکار کنه.

با یه لبخند به طلوع چسبیدم .

پیر مرد گفت بگو:" سیب " .

گفتم: " سیب" .

گفت با تو نبودم.تو وایسا . خندیدمو عکس گرفت .

پیرمرد رفته بود که من عکسُ میدیدم :

 "یه شبح سیاه کنار خورشید از خنده دولا شده بود ، خورشیدی که گفته بود سیب " .

 


[ ]
+