اول دو تا چیز بگم
۱ . شرمندم از تمام کسانی که توی جلسه شعر خوندن ولی اشعارشون رو نتونستم اینجا بیارم ولی قول میدم هفته های بعد جبران کنم.
۲ . این جا اشعار همه دوستان خودمو با تمام خوبی ها یا کاستی های احتمالی بدون دخل و تصرف می یارم.
۳. در جلسه ی این هفته یادی شد از وحید امیری و استاد اردلا ن سرفراز .
ببخشید که شد ۳تا...
سید نوید زواره
مثل طرح مضحک کاریکاتور
تجسم بدون شرح دارد.
در ابتدای صفحه عقیم روزنامه
شنبه چاپ می خورد
در ستون خانواده
بیوه زن
دوباره پهن می شود
و رنگ لوچ دامنش
چکه می کند
به روی سطح راکد درشت
جمعه
در ستون فاجعه
هویت پلشت زن
صاحب شناسنامه می شود
....................................................
نیما مقدم
لابد گمان کردی که خاکستر نشینم
روزی که بر گشتی و گفتی : "من همینم"
چشم تو تعبیر بلند ی داشت , اما...
...ترجیح می دادم که خوابت را نبینم
عاشقتر از پروانه های خشک رو یام
تنها تر از آنم که کج باشد یقینم
می خواستم باور کنم با خود فریبی...
...افسانه ای رخ داده توی سرزمینم.
این حرف ها را دورتر باید بریزی
"من دوستت دارم", "تو را بر می گزینم"
جوری به نیش مار حساسم که دیگر...
...از این خبر ها نیست توی آستینم!
باور نکن از هیچ انسانی , که دارم...
هر لحظه در ذهنم تو رت می آفرینم.
.......................................................
محمد تقوایی
چشمهای نا امیدش انگار , بی فروغ وتیره تر شده است
یعنی از رخش جوانی هم رفت , یک دو سالی که پیر تر شده است
یوسف عزیز او دیگر , خبر خانه را نمی گیرد
از قبیله دل بریده انگار , مدتی که عازم سفر شده است
موجهای مبارک دریا , خبر از یوسفش نیاوردند
ساحل غریب شچمانش ,-تازگی ها عجیب - تر شده است
نیمه شبها برای آمدنش , غرق در قنوت و سجاد ه ست
فصل خاکستری دستانش , با دعایی که بی اثر شده است
چشمهای او به در خشکیدند , شاید این انتظار بیهودهَ ست
یک دو سالی گذشت از عمرش , دل تنگش که دربدر شده است
.................................................................
زهرا محمدی رستمی
دل من هوای گریه هوای ترانه کرده
توی آغوش تن تو , تن من همیشه سرده
دو باره خوابتو دیدم
حس می کردم که رسیدم
به تو و دستای گرمت
اما باز تو رو ندیدم
فصل عمر من خزونه
گر چه زاده بهارم
لحظه اومدن تو
روز مرگ انتظارم
کلاغ سیاه قصه
پس تو کی می رسی اینجا
قصه ما ناتمومه
یکی اینجا یکی اونجا.
..........................................................
علی داوودی جاوید (دو شعر)
آتش زدی به خیمه خاموشم
رنگ سیه به عاقبتم دادی
آتش گرفته از نفس افتادم
وقتی که آن شب از نفس افتادم
پرپرزدی چو غنچه نشکفته
حیران شدم کنار در افتادم
چشمی زدی به روی هم و رفتی
با رفتنت به دردسر افتادم
وقتی به سمت آیینه می رفتی
چشمان من طراوت باران داشت
دنیا پر از غبار جدایی بود
دریا هزار موج پریشان داشت
وقتی به سمت آیینه می رفتی
من در مرور خاطره ها بودم
در کوچه هایخلوت تنهایی
تنها ترین اسیر رها بودم...
علی داوودی جاوید
(علی دوپاره انتهایی از این شعررو هر چی فکر کرد به یاد نیورد و قرار شد بعداً به دستمون برسونه)
آنروز که فریاد زدی آزادی
یک راه پر از نور نشانم دادی
یک پرچم سرخ و سبز دادی دستم
آرام ,مقابلم زمین افتادی
.....................................................
فاطمه شیر کوند
غنچه ای باز شد اما با دستان من
دوباره غنچه شد
نمی دانم
نمی دانم نبود نوری که بگشاید
یا نسیمی که بخندد
و سوالی که بی پاسخ ماند
غنچه تا ابد بسته خواهد ماند
و هیچ کس این صدا را نشنیده
باور چه کسی
غنچه را خواهد فهمید؟
تا ابد ماندگار
هیچ کس این صدا را نخواهد فهمید.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت3:0 توسط علیرضا طالقانی